آرشیدا جونآرشیدا جون، تا این لحظه: 13 سال و 3 ماه و 12 روز سن داره

❤✿عشق ما✿❤

تولد زندگی ما!

1392/5/3 13:38
نویسنده : مامان سارا
285 بازدید
اشتراک گذاری

عشقم . امیدم . زندگیم . وجودم . هستیم . همه چیز مااااااااااااا!

بلاخره در تاریخ 12.4.1392 ساعت 11:43 دقیقه زندگی ما متولد شد و به دنیا اومد و با اومدنش عشق و شور و زندگی و به ما داد! و اما اینم شرح کامل  به دنیا اومدن عشق ما!

من شب قبلش از استرس و نگرانی و ترس و ....... بزور ساعت 3 چشمو بستم ساعت 4 بهزور دستشویی و استرس  بیدارشدم و دیگه تا 4:30 که بابایی ات بیدارشد متم بیدار موندم و بعد پاشدم نماز خوندم و کارامو کردم و وسایلمو برداشتممن و بابایی و مامان و خاله جونی ات ساعت 5 به توصیه خانم دکتر حاضر شدیم و من با استرس و نگرانی و دوق و احساسات مختلف راه افتادیم رفتیم با کلس قران خوندن به سمت بیمارستان . ساعت 6 اونحا بودیم که تا پرونده و کارهای اولیه رو انجام بدن ماهم همه کلی از اخرین لحظات بودنت در شکم بنده عکسیدیم .

و ساعت 7 دقیقا من و بابایی و خاله و شمال تشریف بردیم طبقه 1 بخش بلوک زایمان و بعد خداحافظی خیلی سریع چون میترسیدم طولانی  شه گریه ام بگیره رفتیم  بعدش رفتم تو بخش و یه پرستاری اومد و منو هول کرد که بدو بیا اینجا بخواب و لباسات و در بیار و بعد رفت و امد یه گان داد ابی کاربنی خوش رنگ و کلاه بعدم دراز کشیدم با اون همه گشنگی نمیذاشتن یه ابمیوه  بخورم اونوقت تازه یه دستگاه بود که نوار قلب و مغز و ... گرفت ازت و بعد برگه پرینتشو داد دستم و رفتم رو یه تخت تو سالن انتظار نشستم  بعد نیم ساعت یعنی حدود 8 رفتم تو اتاق رو یه تخت که خالی شده بود گفتن دراز بکش و بعدم فرم پر کردن پرستارا و سرو او نژو کت با یه عالمه دردش و سوند که دردش در مقابل و اون هیچی نبود فقط حس خیلی بدی به ادم منتقل میکرد . بعدم انتظار  حدود ساعت 9 مصاحبه فیلمبرداریتو داشتم و  بابایی اینا هی سراغمونو میگرفتن و باباتو مو میدونستم که دیگه داره عصبی میشه !

از شانس ما خانوم دکتر رییس بخش زنان بود  2تا تا مورد اورژانسی اومد عملشون به عهده اون افتاد و ما نفر دوم بودیم شدیم چهارمین نفر !!!!! 

ساعت شد 9  9:30  10 10:30 ما همچنان منتظر استرس و فشار و عصبی شدن وترس و اضطرابم هم هی بیشتر میشد تا 11 11:30 کم کم به دلم افتاد الان وقتشه بابات هم هی صدا زنگ میزدن که چرا عمل نمیکنه و اینقد دیر بلاهره ساعت 11:40 دقیقه منو صدا کردنو با اون همه متعلقات سرم و سوند بشختی سوار بر تخت دیگه ایه وارد سالن عمل شدم و بعدم رفتم تو اتاق عمل منو متخصص پرسید بی حسی میخوای منم باهاش مشورت کردم و اون گفت بی حسی بهتره و بعدم  دکتر اومدو حالمو پرسید به روز مبارکش نیاوردم که منو معظل کرده کلیییییی!

با لبخند دلگرم کننده ایه منو نشوندنو در حالیکه تمام اعضام میلرزید امپولو زدن که حسش نکردم و به سرعت که دراز کشیدم بدنم بی حس شد و بعدم عمل شروع شد! 

 دکتر بیهوشی و پرستار بالای سرم که همش حواسش بهم بود مننم تا ابد ممنونشم ! از اسمت پرسیدن یهو حس کردم قفسه سینم خیلی سنگینه نفسم به سختی داره بالا میاد تا اینجا حس کردم فقط 4 دقیقه گذشته شروع کردم به نالیدن که ای مردم نفسم که دلداریم داد پرستارو گفت بچت به دنیا اومد با لبخند منم دردمو با اه گفتم و فقط اشک بود که میومد یه صدای گریه اروم و ارامش بخشی شنیدم مست شدم و فقط اشک و بعدم دیدم لباس تنت میکنن بعد یه دختر خوشگل صورتیو اوردن داغ بودی و ارومو با چشمای زیبای مثل بابات منو نگاه کردی گرمیتو گذاشتن رو صورتم فقط اشک کیریختم اینقد نگهت داشتن تا بوسیدمتو بعدم بردنت و من دیگه اروم شدم مسخ و ارامش بعد چند ماه !

خستگیو درد و همه چیو یادم رفت و برای دیدنت بی طاقت بودم بعدم بردنم ریکارویو بعدم بردنم بعد 0.5 ساعت تو بخش به محض ورود بابایی جونت همراهیم کرد تا توی اتاق !

بعدم که بردنم تو اتاق خاله جونی ات اومد پیشم و حالم پرسید و پیشم بودن و بعدم تو رو پرستار اورد اروم و ناز خوابیده بودی بعدم مامانی اومد و بعدم شیرت دادیم اغوزو خورزدیو اروم خوابیدیو!

من از عشق بودنت مست عشق و غروز و ارامش که خدا همچین فرشته ای زیبا و اروم و ناز و خواستنی و دوست داشتنیو بهمون داده اروم شدم برای همی چی خدارو شکر کردم! 

تا شب دردم کم بود فرداش با درد زیاد مرخص شدیم و حدوو شاعت 3 ترخیص شدیم و رفتیم خونه و با عشقمون رفتیم خونه! و امیدوارم تا ابد من و بابایتو و تو آرشیدای زیبام در کنار خانواده به خوبی و خوشی و سلامتی زندگی کنیم!

این بود خاطره دوست داشتنی بدنیا اومدن عشق زندگیمون!

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی

نظرات (0)